حكيم ابوالقاسم فردوسى

413

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شدن گرگ را به دست آن رزم ديده سوار ، به وى گفتم . اگر چنان كنى كه اژدها نيز به شمشير آن جوان ، به نام اَهرَن كشته شود ، دو تن را بر اين بوم مهتر كرده است ، و پاداشها مىيابد . اَهرَن نامه را به هيشوى رساند . روز ديگر چون گشتاسب به جايگاه هيشوى نزديك شد وى و اَهرَن به پيشبازش رفتند . هيشو به شاهزاده گفت : اين جوان كه اَهرَن نام دارد از تخمهء قيصر و خداوند فرّ و گنج و نام است . خواستگار دختر قيصر شده و قيصر به وى گفته اگر اژدهايى را كه بر ستيغ كوه است بكشد ، دخترش را به او مىدهد . كوهى كه اژدها بر سرِ آن آشيان دارد ، از اين جا بسيار دور نيست . آن اژدها بس عظيم و مهيب است ، و مردمان روم از بيمش آرام و راحت ندارند . همى ز اسمان كركس اندر كَشد * ز دريا نهنگ ِ دژم بر كشد همى دود زهرش بسوزد زمين * نخواند برين بوم و مرز آفرين گر او كشته آيد به دست تو بر * شگفتى شود در جهان سر بسر كشتن گشتاسب اژدها راو دادن قيصر دختر خود را به اهرن گشتاسب پذيرفت . هر سه نزديك كوه سقيلا رفتند ، و هيشو جايگاه اژدها را به انگشت به وى نشان داد . شاهزاده با اسب سوى كوه تاخت ، و چون به ستيغ رسيد نعره‌اى زد كه اژدها به ستوه آمد و چون بُرز جوان را ديد خواست كه به دَم او را سوى خويش بكشد . گشتاسب بر او تير باريدن گرفت ، و چون اژدها به او نزديك شد خنجرش را تا دسته در دهان او كرد ، بر اثر اين زخم چندان زهر و خون از تن اژدها بيرون ريخت كه تنش سست شد . آن گاه گشتاسب دست به شمشير برد ، و چنان بر سَرَش فرود آورد كه مغزش بر سرِ سنگ ريخت . سپس از اسب پياده شد و دو دندان اژدها را كه به تيزى و بلندى چون شمشير بود كَند . از آن جا نزديك چشمه‌اى شد سر و تَنَش را شست و به شكرانهء اين پيروزى يزدان پاك را نيايش كرد . آن گاه پيش هيشو و اَهرَن آمد و گفت : كشتن اين اژدها در نظر شما كارى پر خطر بود ؟ من بسى كارهاى بزرگتر از اين